mardi 26 juin 2012

lundi 4 juin 2012

جسارتن: سه پلشک

دمکرات و جمهوری خواه به سبک ایرانی
مصیبتند مصیبتی ست این هزاران هزار تحصیل کرده و روشنفکر و خبرنگار و نویسنده- واساسا بسیاری از اتباع ایرانی گریخته و گریزان به چهارسوی دنیا که گویی حتی  سه دهه زندگی و دید و شنید و خواند و نوشت زاد و رود دردریای دانش و اندیشه وآزادی و سامان و سازمان غرب ، در سواد و دانش،منطق وزبان و استدلال، مایه و مغزمایه ای  سخت  نازل و ذهنی کژ و مج، همچنان ملایی اکابری-  باقی مانده اند؛اردکهایی که هرگز آب خیسشان نمیکند
نقل نمونه های این فضاحت هاو ادبار سیاسی تاریخی و فرهنگی، افشای مشتی نمونه خروار، در و از میان سلسله بی پایان هر دم مکررشونده مغلوطها ومخلوطها و مهملات و منجلاب ، چنان دشوارو بی اثر می نموده اند که من تاکنون، جز آنکه گهگاه به آنان اشاراتی گذارا کنم و بیش از آن با نوشته ها و گفته های دیگران اشاره و کنایه داشته باشم، راه کار دیگر نیافته ام.از کدامیک از کجا و در چه هنگام با کدام کمیت و کیفیت از این چرک گسترده در بافت تفکر وتعقل جامعه ایرانی میباید گفت وتدبیر و ساز و کار کرد؟ به کجا تمام کرد از کجا آغاز کرد.با چه و کدام کسان برآمد و برآورد؟....در این غلغله و آشفته بازار: با در این  گوش  وبا آن گوش دروازه های همگانی و..تازه دوباره و همچنان چرخه آسیاب آرواره ها و دندانها وحنجره ها،با همان قال و مقال و معقول و منقولات؟
سرنوشت ملی ایرانی در پرده های تاریخی دست کم سده امروزینش با پر شمارگان ترین  شقی و شقه شدگانش، با پرعیار و عیارترین و سخت رندانش،  پر کم و پر کیف  قربانیانش، در گذره مخوف ترین دهه های تاریخی اش که او را درسراسر و همه یک قرن سرآمد تاریخ میکند حسرتا،همچنان  و علیرغم تلاشها و کوشش های بخش کوچکی از آموزگاران پر شکیب وخستگی ناپذیرش، ناتوان در گفتگوی ملی و پیمان برآوری  و همگرایی ملی،  در یک ورطه گردابین دور خود میچرخد و میچرخدهمچون اسب عصاری در آسیابی متروک .
چرا چنین است وقتی این معرکه و مخمصه، نه  به  سرگرمی و به تفنن و تجمل،ورزش ملی یک ملت آسوده وخوب خورده و نوشیده و پوشیده نیست.ملتی تماما در نزع؛با ضرورت فرا عاجل هزارساله  نجات و گریز مردم و سرزمینی اینبار و اکنون سه ده در نابودی و حریق دوزخین و جوینده تدبیر و خلاصی ؟بخشی ازپاسخ در تاخیردرک و تعلل و درفقدان واکنش جمعی و هرکسی بار خود کار خود آتش به انبار خود همیشگی مردمی  ملی  ما ست. و نیز خود همان دامنه نامحتمل هلاکت و فلاکتی چنان مهیب و نابودگر که ایرانی را ازتمام شرایط و تدابیرو ابزارش بیرون می رانده است . پا بر توده ذغال تفته داشتن، در جا و به تمامی و بی درنگ مغز و اندیشه و استدلال را میسوزاند.روی شیروانی بودن ،شیروانی داغ داغ داغ.
اما این همه نیست. ما هزار سال است به خرفتی گذرانده ایم.در چند سال گذشته که تازه ابعاد بی نمونه این فاجعه ایرانی انسانی را ملت سرانجام کمکمک دریافت و زورزورکی-وقتی دیگر زبانه های دوزخ تمامی مرزهای تخیل و تصور را هم لیسید به واکنشی برپاگر و برانداز برآمد  -  کار هنوز به تا گلو و خره خره  سوختن میگذرد؟
به یک مورد در این روزها بسنده کنیم
شماری از"نخبه گان" ما،مضحک هم خود را جمهوری خواه میدانند و هم همزمان میگویند اگر سلطنتی شد هم اشکال ندارد! و در این شق القمر  و در خود چنان استحکام و قوت منطقی ایی می بینند که انگار نه انگار به تمام تاریخ جمهوریت و جمهوری خواهان جهان  دربست و یکضرب بیلاخ حواله کرده اند! قورباغه را رنگ میکنند بجای فولکس واگن بفروشند.سالهاست زور کلک مرغابی با کلمه سلطنت راه انداخته اصلا حاضر به اوردن نامش نیستند.اسمش روی خودش هست سلطه..سلطنت رادیگر حرفش را نمیزنند.هجی مجی لاترجی "پادشاهی". .پادشاهی که سلطنت نیست. پادشاه چه ربطی اصلا به شاه دارد!؟مشروطه پادشاهی ،پارلمانی کجایش شاهنشاهیست؟پادشاهی که سلطنتی و موروثی و امتیازی و نابرابری نیست.  اصلن و ابدن."خرج هر چهار سال انتخابات جمهوری را هم نداریم!!"... کجای دنیا دیده اید که وکیل و وصی و کاسه داغتر ازآش  ازخود سلطنت طلبانشان، جمهوری خواهانشان باشند!؟ مهم دموکراسی ست.بعله.سویدیش، انگلیسی اش.از آن خوب خوبهایش.نمیگویند سلطنت ماتحتی ایرانی و در ایران وآسیا، چه ربطی به شقیقه سویدی دارد.تمام ادله کمالات و جمالات رژیم گذشته محمد رضاپهلوی مقایسه اش با خلیفه گری گندابین و جهنمین است.آقا جان چنین کرد ، چنان کرد .اگر این منطق غلام زادگی و غلام پسندی نیست چیست؟ گویی ملک و ملت ارث بابایش بوده و آنهمه ثروت و نیروی انسانی ملی -درخشان حتی زیر استبداد- رشد و توسعه ای که هر کشور دنیا باید میگذراند و میگذراند از جیب و لطف ایشان بوده .میخواسته آنرا هم نمیکرده.مردم در ساختن آن کشور نقش نداشته اند . کاری را که که شما میگویید این دو ایرانی -او و پدرش در استبدادشان - یک تنه کرده اند[کلنک میزده اند و مردم ایستاده بوند خربزه قاچ میکردند]اگر دموکراسی و مشارکت مردم آزاد می بود که ما از "تمدن بزرگ" ایشان صد فرسخ رد شده بودیم ! با این حساب با ضد تمدن بزرگی که بالا آورده و درپس باقی گذاشتند ،ایشان  دو برابر بدهکارتر و محکوم تر  به مردم ایران از کار در می آیندکه!...چرا ایرانی ها از چپ و راست عاشق بلغورند.سد سالست نشسته اند جر و بحث کردن که کودتا بود یا نبود!ماست سیاه هست یا نیست.روز روشن است یا ابریست.  همین براهین بادکی، سخیف و آبکی و آهکی ،از دهان آنهم چه کسان: دموکراتها و جمهوری خواهان ما  و آنها اینرا در گوشی نمیگویند، کمپین سلطنتی راه میاندازد!  دارند بر بالای سکوها با صدای بلند در دهان و اذهان و بقیه جاهای توده ها فرو میکنند. اینان همان کسانند که از آغازخلیفه گری اسلامی را جمهوری اسلامی خواندند  و سی سال و هنوز  آخ هم نگفتند.اینها همان کسانند که راحت مارکسیسم به اسلامی  و اسلام به مارکسیسم چپانده اند.اینها همان کسانند که سالهای سال سینه برای اسهال طلبان زدند.پعدش علم سیر حسین سیر حسین خواستند بمردم پچپانند.نشد راه افتادند رفتند دوباره اسهال طلب و سلطنت طلب و اکثریتی و "روحانیت" بار مردم کنند.نشد رفتند سراغ المجاهدین و..این هستندها ایرانی ها. این ایرانی ها، این هستند. شتر- گاو-ملنگیان دیرینه و مزمن.کیسه تناقض  اهل باد و بادمجان..دم سگشان را سد سال در قالب کنی کج ست.  
 جامعه فرهنگی و سیاسی در غرب ده ها سال زیسته امروز ما پنداری ازهمسنگان یک قرن گذشته اش هم عقب تر  و فرو افتاده تر است.بلایی سرش آمده که "اینش با اونش"، جلو و عقب و بالا و پایین اش در هم قاطی شده..اوضاعش که قبلا خراب بود حالا به بدخیمی بی در و پیکری کشیده .
این پل  و پلهای پیروزی و رهایی ملی میان این دو نیمه ایرانی و ایران درون و برون مرز، و  دیروز و امروز و آغاز ملک و مردم نودر کجا و با چه کسان
سرانجام افراشته  و برقرارمیشوند، نمیدانیم اما یک پیش شرط آن نقطه پایان گذاشتن بر خرفتی و انحطاط و دانش دروغین و قلابی گذاشتن ست.بر جعل و مونتاژ. و دستیابی ایرانی به خرد نظامند یکپارچه  متوازن و متناسب بر راه و جاده های رک و راست
 و آدمهایی " با هوش و اندامی متوسط

vendredi 1 juin 2012

یک ناگزیر استاد

یکی از باز سازان  گستره پهناور فرهنگ ویران ایرانی را بشناسیم:
پژوهشگر منوچهر جمالی. با گفتار "جمهوری ایرانی" او، آشنایی با این « ناگزیر استاد " را بیآغازیم


http://www.jamali.info/alternate/sokhanraniha-jomhouri-irani

http://www.jamali.info/index.php

mercredi 30 mai 2012

نخست گاه آدمی ، مداد بود

نخست نوا بود ،پیچ و تاب و آوا و ندا و ریتم و شکلک و مکلک  . سپس واژه و واژگان و داد و قال و سرود و آواز  و از آن  سپس : مداد .
 آدمی برآمد. بامداد آغاز شد

jeudi 24 mai 2012

به تو بگویم

به تو بگویم
از زندگی می ترسی
از مرگ می ترسی
از عشق بیش از این دو
می ترسی

 شامنو

مُشتی کوچک ازجهان

آوازی بّیناکهکشانی

میرزاآقا عسگری(مانی)


میآید، شبانه میآید.

مُشتی کوچک ازجهان برمیدارد.

زیرِ پوستِ بهار میافشاند.



                           گندمزاری که میبینید، منم!

<><><>

میروم، شبانه میروم.

مُشتی از آوازهای بَیناکهکشانی برمیگیرم

در ابرها مینهانم.


             عشقی که میبارد برگندمزار، اوست!


<><><>



میآید، به روزاهنگام میآید.

درو میکند،

خرمن را به باد میدهد.

                   بوسهبارانِ گندم بر پیکرش، منم!


<><><>


میروم، به روزاهنگام میروم

آوازهای باران را گرد میآورم. 

                      این عشق که در آن شناوریم، اوست!

mercredi 23 mai 2012

اصرار در استمرار -استمرار بر گسست

ساختمت آدمی اگرچه حسرتا با خون و جان و استخوان خویش
آرامش دوستدار چه بر ما می افزاید و چه از ما میکاهد
http://www.dailymotion.com/video/xpe1u4_aramesh-doustdar-on-religious-cultures_lifestyle

lundi 21 mai 2012

jeudi 17 mai 2012

ای همه کار تو ، خوش - همه جای تو، خوش

ای همه کار تو مطبوع و، همه جای تو، خوش
جانم از، حقه ی یاقوت شکر خای، تو ،خوش
شیوه و شکل تو، شیرین - خط و خال تو، ملیح
چشم و ابروی تو، زیبا، قد و بالای تو ،خوش
همچو گلبرگ و گلی تو،وجود تو، لطیف
همچو سرو چمن خلد، سراپای تو، خوش
هم گلستان خیالم زتو ،پر ،نقش و نگار
هم مشام دلم از، زلف سمن سای تو خوش

پیش چشم تو بمیرم ؟! که بدین  بیماری
می کند درد مرا ،با رخ زیبای تو خوش!؟
در ره مهر که از سیل بلا نیست گریز
میکنم خاطر خود را، به تولای تو ،خوش
در بیابان طلب ، گر چه زهر سو، خطری ست
میدود حافظ عاشق ،به تمنای تو، خوش

jeudi 10 mai 2012

قاره مرد تک و تنها

"باپو "گاندی هندی
نبچه ارویایی
لینکلن
چه گوارا
پنج، یک تنه ،قاره مرد سده رفته
و پنجم قاره مرد تک و تنها  
الکساندر سولژنیتسین

آ کو ژوتم

salut..B.B

ب .ب کوکو
از یکی از همین
کوچه خیابون بیابونای خاک و سبزه وگندم
آب و دام و آدم فرانسه
بهت درود میفرستم
چقدر تو دیدی شنیدی  زدی خوردی
باهاشون تا کردی و عق کردی و...
بابا ببه
چه تاب و توانی تو داری
چه زور "مارینی" تو داری
بریژیت 

---

lundi 7 mai 2012

vendredi 4 mai 2012

بیابان را سراسر مه گرفته ست


بیابان را سراسر مه گرفته ست
سگها و چراع قریه خاموشند"
میگوید به خود عابر

بیابان خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در شولای گرم مه
عرق می ریزدش
آهسته از هربند

چیزی تفته در خون بیابان ست

jeudi 3 mai 2012

تو شگرفی تو شگفتی مثه شب

مثه شب گود و بزرگی
اگه مهتاب باشه یانه
تو بزرگی
تو مثه ململ مه نازکی
اون ململ مه که رو بوی علفا
مثه بلاتکلیفی
هاج و واج مونده
 مردد میون موندن و رفتن
میون بود و نبود
مثه ابرایی تو
نازه ناز گاهی و
گاهی
پر تندر پر باد
مثه توفان به لجنزار پلشتی و بدی می تازی
مثه بارونی تو اصلن
مثه بارونی تو
من درختم تو بهار
من بهارم تو زمین
من زمینم تودرخت
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم میکنه

شاملو

ناچاری دوستدار آرامش

شما هم ناچاری  که
دمی از این چند دقیقه رقص
نگذری ونگذاری.
به خلوتی و
با ساز  و کار رقص وآهنگ درست و حسابی
برای من دیدنش تکراره این قطعه
برای شما نه
http://www.youtube.com/watch?v=dhjr3N8jf28&feature=player_embedded

مدادشان درد نکند!

نفس یک خوندونی رو
دو دور  خوندنو - داری؟

دور اول، یه سر و گوشی آب بده
نوبه دوم رو اما- جون بکن  اساسی بخون

اگه راس میگی که تو دانستنو کم داشتی و داری!

http://parsdailynews.com/99960.htm

حا فظ شیرازی!توسی پارسی ! زنده و قبراق کنار ما هستید

" گداخت جان که شود کار ما تمام و ، نشد
هزار سال بسوختیم در این آرزوی ناب و، نشد
فعان! که در کار و بار بنای وجود
شدیم خراب جهانی ز رنج راهکارزار تمام و ، نشد
دریغ و درد! که در جست و جوی گنج گندم موجود
بسی شدیم به کرامی به گدا وبه  شاه و، نشد.
بدان هوس که ببوسیم آن لب گلگون
چه خون ز جانمان افشاتد تاب و تب ،و نشد
رواست بر ما اگر هنوز می تپد شاهین در اوجا اوج
که دید بر برج فرودش پیچ و تاب دام و ،نشد!
به کوی عشق می نهی بی دلیل راه قدم؟
با هزار دلیل نمودم من اهتمام و نشد
به غمزه گفت:"شبی بنده مجلس تو شویم"
شدم به مجلس آنان شاه شهنشهان و نشد!
پیام داد کس که:" خواهیم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و، نشد
هزار رنگین کمان برآورد حافظ از سر تدبیر
بر افق آسمان که شود آن نگار رام و به کام
نشد.

حافظ ، سخن بگوی

وز هر دامنه  از هجوم پلشتا کمین گهیست
 زین رو کمان گشاده دواند سوارکار  رخش
حافظ توسی سخن بگوی! که بر برگ این جهان
 نقش مداد پیکار تو ماند  یادماند گداز جان

حافظ ایران
شاملو
257-258

samedi 28 avril 2012

samedi 21 avril 2012

... هاج و واج میونه

حافظ آ

ناگهان
 پرده برانداخته ای
یعنی چه؟
مست
ازخانه برون تاخته ای
یعنی چه؟

یادم باشه*یادت باشه* دروغ نگیم *به همدیگه

امروزه روز اگر نیچه اینجا بود
شاید مینوشت: 
حالیت نیست. این من نیستم که تو رو کم دارم
تویی که منو کم داری کلاه سرت رفته

.واه ...!؟اکبیری. چه پر افاده!؟خدا به دور

خدا به گور ، بهتره

کشتینش! شما نوع آدم.او رو.نیچه رو 

چرا که خدا هاتون  رو درازکرد
بی همه چیز و همه کس و لخت و عورتون کرد
بعدش فرستادتون رو خاک
گف شمایید.خودتون و خاک
برید ببینم چی کار میکنید
!هیچی ازتون باقی نموند 
هیچی افتادید دنبال لمبوندن لمبوندن داشتن و داشتن و ترکیدن

خوب که گهیدید به همه چیزوهیچی باقی نذاشتید
رفتیید جسد متعفن خدا رو از خاک بیرون کشیدن
....
بابا ولش شما اگه یه ذره آدم بودید الان
منشور آدمی و خاک شاملو- اسم این شعر شاملویادم نیست
منشور سازمان خاک و آدم عالم بود

mardi 10 avril 2012

با تشنگی پیر می شویم"

پس از شاملو و فروغ
شهرزاد

" زنانه دوم"
ضدای شیپور زا بشنو
که صدای چکه چکه شدن مرا
... زیر آپشار نام تو
اعلام میدارد
از فیس بوک " باشگاه کتاب


با تشنگی پیر می شویم
مجموعه شعری از م. شهرزاد (کبرا امین سعیدی)

شهرزاد (کبری سعیدی)، بازیگر و رقاصه ی فیلم قیصر و داش آکل است. او در سال ۱۳۴۶ با فیلم «یکه بزن» به گار گردانی رضا صفایی وارد سینما شد، اما این بازی در فیلمهای موج نویی بود که برایش شهرتی به همراه آورد، چند سالی همچنان به بازی در فیلمفارسیها نیز پرداخت، هرچند مهمترین نقش آفرینی های او همچنان در فیلمهای موج نویی بود، آثاری نظیر تنگنا، ...صبح روز چهارم، بلوچ، فرار از تله، تخت خواب سه نفره و… از جمله فیلمهای معروف دیگریست که او در آنها به ایفای نقش پرداخت، در سال ۵۱ با تغییر و تحولی در سطح کار خود، به ادبیات رو آورد، و مجموعه شعر «با تشنگی پیر می شویم» را منتشر کرد. کتابی که به سرمایه بهروز وثوقی و عکسی از امیر نادری برای روی جلد آن منتشر شد. چندی بعد مجموعه شعر «سلام آقا» را منتشر و سر انجام هم مجموعه داستانی به نام«توبا» در ۱۳۵۶ به چاپ سپرد. البته حاصل کار ادبی او خیلی جدی گرفته نشد. سپس به فیلمسازی روی آورد و همزمان با تغییر و تحولات منتهی به انقلاب «مریم و مانی» را جلوی دوربین برد که کاری اگرنه شاخص اما متفاوت بود. اما در بحبوحه انقلابتوجهی به این فیلم هم صورت نگرفت. در سال ۵۶ یک فیلمفارسی دیگر هم از او به نمایش در آمد که آخرین حضور او در سینمای فارسی بود. به روایتی اولین فیلمساز زن بود که خود فیلمی را واقعا کارگردانی کرده (پیش از او فیلمی به نام مرجان – در میانه دهه سی- به اسم شهلا ریاحی ثبط شده که ظاهرا کاری گروهی و با کمک دیگران بوده) . در سالهای بعد از انقلاب مدتی به خارج از ایران مهاجرت کرد – گویا فرانسه- در اواخر دهه هفتاد به ایران آمد.


Sinéad O'Connor - Nothing Compares to U

پینوکیو

vendredi 9 mars 2012

mardi 17 janvier 2012

« کف زدن و کف آوردن های بندگان برای بزرگ عمامه داران، بزرگ دارزنان

یک- مجمع الجزایر گولاگ- ا...لکساند سولزنیسبین-نشروبرگردان سووی-پاریس-صفحه پنجاه و هشت

بعنوان نمونه ی آنچه که در آن سالها میکذشت، ببیند قضیه از چه قرار بود.یک کنفرانس حزبی در سطح ناحیه در منطقه مسکو.با ریاست مدیر جدید کمیته ناحیه- که به جانشینی رٍیس سابق تازه بزندان انداحته شده- برگذار میشد..در پایان جلسه ای که در آن قطعنامه ای در وفاداری به رفیق استالین به تصویب رسید..گفتن ندارد که همه اعضا و حاضران برمیخیزند [ همانطور که در تمام طول جلسه هرهنگام که نام استالین آورده میشد و همگی از جاشان می پریدند]. «کف زدندنهای دیوانه وارمبدل شده به هورا کشی*» سالن کوچک گردهمایی را میترکاند. پس از سه چهار پنج دقیقه اصرار و ابرام در کف زدنهای پیوسته دیوانه وارکا ر همزمان به شعاردادنها [جانم فدای..] میکشد.اما کم کم دست زدن درد آور شده .بازوها یواش یواش سنگین شده. عضلات مسن ترها شروع کرده اند دیگر به گرفتگی .حتی آنهایی که صمیمانه شیفته استالین هستند آعاز میکنند بفهمند کار به حماقتی تحمل ناپذیر کشیده. اما چه کسی جرئت دارد اولین نفر باشد که از دست زدن دست بکشد.؟همان مدیر کمیته دایره ایستاده در تریبون وخواننده قطع نامه قاعدتا باید می باید اولین نفر باشد. اما این تازه منصوب شده،جانشین مدیر سابق! [تازه سربه کشو کشیده فروبرده شده

خیس از ترس میان ایستادگان در حال کف زدن

جایی پر از ماموران امنیت رزیم -ان ک د و، که نگاه میکنند چی کسی اول دست از کف زدن میکشد:

پس..در این سالن کوچک بی نام و نشان، از کف مدیر و رییس بیرون رفته، دست زدن بدون قطع به شش دقیقه میکشد! هفت دقیقه1 هشت دقیقه!.. دیگرهمه جنازه ..داعان! حالا دیگر نمیتوانند دست بکشندٍ مگرتا انوقت که سکته قلبی درازشان کند

درجایگاه ته سالن خبرنگاران هنوز میتوانندود کلک ی بزممد و با شدت و تواتر کمتر کف بزنند امادر راس تریبون درملا عام، سر دبیر کاغذ روزنامه نامه نویسی - سازی محلی مستقل و تزلزل ناپذیرایستاده و هی بزن کف می بیند که اوضاع به چه بن بست اوراقی کشیده است. او هم به دقیه نهم دست کوبانی ادامه میدهد.به دقیقه دهم رسیدند . با نگاهی یر کوفته به رئیس کمیته مینگرد ! دیوانگی جمعی ایست ! اینجا و آنجا یکدیگر با بارقه نومیدانه ای در نگاه مینگرند، بدون کمترین شور و شعفی در چهره، روسای ناحیه تا از پا درآمدن و با برانکار خمل شدن به کف زدن ادامه میدهند الباقی مانده ها هم تا ترکیدنشان آخ هم نکنند!در دقیقه یازدهم، سردبیر کارخانه روزنامه نویسی با زست و قیافه سازی کار وامری عاجل به انجام، بر صندلیش مینشنید . آه چه معجزه ای! چی شد آنهمه شور و غوغای جمعی غیر قابل وصف ناگهان؟همه دستها با قطع کف زدن یکدست، دست میکشند و سر جایشان مینشینند. نجات همگانی.

سنجاب پدر سوخته بالاخره از سوراخ زد به چاک

.....................

دو- تاربخ سری جنایات استالین -آلکساندر آرلوف برگردان عنایت رضا نشر کتابسرا میتوانید بخوانید که دقایق کف زدن پیوسته چگونه پیشاپیش مقرر میشد برای استالین ده دقیقه فلانی هشت دقیقه و--- .