mercredi 30 mai 2012

نخست گاه آدمی ، مداد بود

نخست نوا بود ،پیچ و تاب و آوا و ندا و ریتم و شکلک و مکلک  . سپس واژه و واژگان و داد و قال و سرود و آواز  و از آن  سپس : مداد .
 آدمی برآمد. بامداد آغاز شد

jeudi 24 mai 2012

به تو بگویم

به تو بگویم
از زندگی می ترسی
از مرگ می ترسی
از عشق بیش از این دو
می ترسی

 شامنو

مُشتی کوچک ازجهان

آوازی بّیناکهکشانی

میرزاآقا عسگری(مانی)


میآید، شبانه میآید.

مُشتی کوچک ازجهان برمیدارد.

زیرِ پوستِ بهار میافشاند.



                           گندمزاری که میبینید، منم!

<><><>

میروم، شبانه میروم.

مُشتی از آوازهای بَیناکهکشانی برمیگیرم

در ابرها مینهانم.


             عشقی که میبارد برگندمزار، اوست!


<><><>



میآید، به روزاهنگام میآید.

درو میکند،

خرمن را به باد میدهد.

                   بوسهبارانِ گندم بر پیکرش، منم!


<><><>


میروم، به روزاهنگام میروم

آوازهای باران را گرد میآورم. 

                      این عشق که در آن شناوریم، اوست!

mercredi 23 mai 2012

اصرار در استمرار -استمرار بر گسست

ساختمت آدمی اگرچه حسرتا با خون و جان و استخوان خویش
آرامش دوستدار چه بر ما می افزاید و چه از ما میکاهد
http://www.dailymotion.com/video/xpe1u4_aramesh-doustdar-on-religious-cultures_lifestyle

lundi 21 mai 2012

jeudi 17 mai 2012

ای همه کار تو ، خوش - همه جای تو، خوش

ای همه کار تو مطبوع و، همه جای تو، خوش
جانم از، حقه ی یاقوت شکر خای، تو ،خوش
شیوه و شکل تو، شیرین - خط و خال تو، ملیح
چشم و ابروی تو، زیبا، قد و بالای تو ،خوش
همچو گلبرگ و گلی تو،وجود تو، لطیف
همچو سرو چمن خلد، سراپای تو، خوش
هم گلستان خیالم زتو ،پر ،نقش و نگار
هم مشام دلم از، زلف سمن سای تو خوش

پیش چشم تو بمیرم ؟! که بدین  بیماری
می کند درد مرا ،با رخ زیبای تو خوش!؟
در ره مهر که از سیل بلا نیست گریز
میکنم خاطر خود را، به تولای تو ،خوش
در بیابان طلب ، گر چه زهر سو، خطری ست
میدود حافظ عاشق ،به تمنای تو، خوش

jeudi 10 mai 2012

قاره مرد تک و تنها

"باپو "گاندی هندی
نبچه ارویایی
لینکلن
چه گوارا
پنج، یک تنه ،قاره مرد سده رفته
و پنجم قاره مرد تک و تنها  
الکساندر سولژنیتسین

آ کو ژوتم

salut..B.B

ب .ب کوکو
از یکی از همین
کوچه خیابون بیابونای خاک و سبزه وگندم
آب و دام و آدم فرانسه
بهت درود میفرستم
چقدر تو دیدی شنیدی  زدی خوردی
باهاشون تا کردی و عق کردی و...
بابا ببه
چه تاب و توانی تو داری
چه زور "مارینی" تو داری
بریژیت 

---

lundi 7 mai 2012

vendredi 4 mai 2012

بیابان را سراسر مه گرفته ست


بیابان را سراسر مه گرفته ست
سگها و چراع قریه خاموشند"
میگوید به خود عابر

بیابان خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در شولای گرم مه
عرق می ریزدش
آهسته از هربند

چیزی تفته در خون بیابان ست

jeudi 3 mai 2012

تو شگرفی تو شگفتی مثه شب

مثه شب گود و بزرگی
اگه مهتاب باشه یانه
تو بزرگی
تو مثه ململ مه نازکی
اون ململ مه که رو بوی علفا
مثه بلاتکلیفی
هاج و واج مونده
 مردد میون موندن و رفتن
میون بود و نبود
مثه ابرایی تو
نازه ناز گاهی و
گاهی
پر تندر پر باد
مثه توفان به لجنزار پلشتی و بدی می تازی
مثه بارونی تو اصلن
مثه بارونی تو
من درختم تو بهار
من بهارم تو زمین
من زمینم تودرخت
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم میکنه

شاملو

ناچاری دوستدار آرامش

شما هم ناچاری  که
دمی از این چند دقیقه رقص
نگذری ونگذاری.
به خلوتی و
با ساز  و کار رقص وآهنگ درست و حسابی
برای من دیدنش تکراره این قطعه
برای شما نه
http://www.youtube.com/watch?v=dhjr3N8jf28&feature=player_embedded

مدادشان درد نکند!

نفس یک خوندونی رو
دو دور  خوندنو - داری؟

دور اول، یه سر و گوشی آب بده
نوبه دوم رو اما- جون بکن  اساسی بخون

اگه راس میگی که تو دانستنو کم داشتی و داری!

http://parsdailynews.com/99960.htm

حا فظ شیرازی!توسی پارسی ! زنده و قبراق کنار ما هستید

" گداخت جان که شود کار ما تمام و ، نشد
هزار سال بسوختیم در این آرزوی ناب و، نشد
فعان! که در کار و بار بنای وجود
شدیم خراب جهانی ز رنج راهکارزار تمام و ، نشد
دریغ و درد! که در جست و جوی گنج گندم موجود
بسی شدیم به کرامی به گدا وبه  شاه و، نشد.
بدان هوس که ببوسیم آن لب گلگون
چه خون ز جانمان افشاتد تاب و تب ،و نشد
رواست بر ما اگر هنوز می تپد شاهین در اوجا اوج
که دید بر برج فرودش پیچ و تاب دام و ،نشد!
به کوی عشق می نهی بی دلیل راه قدم؟
با هزار دلیل نمودم من اهتمام و نشد
به غمزه گفت:"شبی بنده مجلس تو شویم"
شدم به مجلس آنان شاه شهنشهان و نشد!
پیام داد کس که:" خواهیم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و، نشد
هزار رنگین کمان برآورد حافظ از سر تدبیر
بر افق آسمان که شود آن نگار رام و به کام
نشد.

حافظ ، سخن بگوی

وز هر دامنه  از هجوم پلشتا کمین گهیست
 زین رو کمان گشاده دواند سوارکار  رخش
حافظ توسی سخن بگوی! که بر برگ این جهان
 نقش مداد پیکار تو ماند  یادماند گداز جان

حافظ ایران
شاملو
257-258