samedi 4 juin 2011


ثابتی گفت: «آقای گلستان، آیا می‏دانید که از وقتی ما به اسم شما برخورد کرده‏ایم تا وقتی شما را گرفتیم، فقط ۱۱ دقیقه طول کشید؟» گفتم: «شما اسم این را چی می‏گذارید؟ از وقتی شما روی ماشه‏ی هفت‏تیرتان فشار بیاورید و مغز من پر از خون، روی دیوار پشت سر شما بپرد، ۱۱ ثانیه هم طول نمی‏کشد. اما اصلاً چرا مرا گرفتید؟» گفت: «وقتی ساعدی را گرفتیم، در نامه‏هایش به جمله‏ای از شما برخوردیم که جمله‏ی بسیار مرموزی است و فوری شما را گرفتیم.» البته من با ساعدی رابطه نداشتم، فقط دوبار او را دیده بودم.
چه گفته بودید شما؟
آن جمله این است: «بگو رفتم تماشای آتش‏‏بازی؛ باران آمد، باروت‏ها نم برداشت.» به ثابتی گفتم: آقای ثابتی، این جمله را من ۲۶ سال پیش نوشته‏ام.