ثابتی گفت: «آقای گلستان، آیا میدانید که از وقتی ما به اسم شما برخورد کردهایم تا وقتی شما را گرفتیم، فقط ۱۱ دقیقه طول کشید؟» گفتم: «شما اسم این را چی میگذارید؟ از وقتی شما روی ماشهی هفتتیرتان فشار بیاورید و مغز من پر از خون، روی دیوار پشت سر شما بپرد، ۱۱ ثانیه هم طول نمیکشد. اما اصلاً چرا مرا گرفتید؟» گفت: «وقتی ساعدی را گرفتیم، در نامههایش به جملهای از شما برخوردیم که جملهی بسیار مرموزی است و فوری شما را گرفتیم.» البته من با ساعدی رابطه نداشتم، فقط دوبار او را دیده بودم.چه گفته بودید شما؟
آن جمله این است: «بگو رفتم تماشای آتشبازی؛ باران آمد، باروتها نم برداشت.» به ثابتی گفتم: آقای ثابتی، این جمله را من ۲۶ سال پیش نوشتهام.