بیزار
بیزار از این خانه و کاشانه شدم من
چون مرغ-گریزان-شده-از -خانه شدم من
از یار ندیدم بجز از دشمنی و زور
زین رو به در خانه بیگانه شدم من
چون عقل ندارد به جهان هیچ خریدار
از عقل بریدم و دیوانه شدم من
خون- جگر-دل-خویش خورند مردم هوشیار
تا مست شوم بر در میخانه شدم من
نه هوش مرا راهنما شد نه هنرها
بی هوش شدم بر سر پیمانه شدم من
در خاک وطن دشمن جانم شده ملا
بگریختم و دور ز کاشانه شدم من
ایرانی ام / این شمع فروزان و مقدس /
برگرد چنین شمع چو پروانه شدم من
بیزار از این خانه و کاشانه شدم من
چون مرغ-گریزان-شده-از -خانه شدم من
از یار ندیدم بجز از دشمنی و زور
زین رو به در خانه بیگانه شدم من
چون عقل ندارد به جهان هیچ خریدار
از عقل بریدم و دیوانه شدم من
خون- جگر-دل-خویش خورند مردم هوشیار
تا مست شوم بر در میخانه شدم من
نه هوش مرا راهنما شد نه هنرها
بی هوش شدم بر سر پیمانه شدم من
در خاک وطن دشمن جانم شده ملا
بگریختم و دور ز کاشانه شدم من
ایرانی ام / این شمع فروزان و مقدس /
برگرد چنین شمع چو پروانه شدم من