mercredi 29 juin 2011

بی بزم، رزم ممکن نمیشود ونیز برعکس

فکر نمیکنم مردم هیچ جای دنیا معجون و وصف و کلمه و اصطلاحی  چون
ریش خند داشته باشند
یک رندانه ریشخند را نگفته، به دنیا رخت وانگذاریم
یکی هس یکی نیس
یه آش فروشی در ایران حالا به چه دلیل بماند
آگهی داد که یه کاسه آش بخورید خوشتان نیآمد پولش را ندهید
خوب زرنگ بی پول و مول ما پرید رو آش
هر روز میامد گویا آش را سرمیکشید با مخلفات و میرفت می گفت خوشم نیامد  و فردا دوباره میآمد آش بخورد که خوشش نمی آمد
کار گردان آش فروشی مسهل بکار زد
 و آنهم چه مسهلی
جناب مفت خور ما از همان آش فروشی پا بیرون نگذاشته وضعش چنان خراب که نگو
درچیز پیچ و به دو به رفیقش 
بر میخورد که کجاست این آش فروشی که میگفتی دنبالش میگردم
ذبل ما می گوید این خط زرد پشت پایم را بگیر برو میرسی
داستان چراغ زرد و سبز و سرخ