lundi 28 novembre 2011

ایرانیان غالبا همان آدمهای دیروزی اند

شفاف ساز گرامی آقای علیرضا رضایی. از خواندن آخرین نوشته شما- ما همان آدمهای دیروزیم -میآیم؛ یک خود بازبینی، جمع بندی ،پرسش صادقانه ی و صمیمی و تردید آمیز –حفه بازانه فکر نمیکنم باشد- از آنچه خود[ و دوستان همکار و هم خط و هم دایره ای تان شاید] کرده اید شاید، که این کشش را انگیخت که  کسی که سالهای دراز در غرب بوده  و پوستش از مسءله ایران کنده شده، خطوطی در چرا وچند و چون حکایت،  ونخست با این مقدمه ضرورببینم  که: پس از دیدن چند برنامه ای از « اعتراف گیری » های هفت هشت سال –این- آقای نبوی طنز نویس که تازه به اینجا آمده و گل کرده بود، آرام آرام این احساس که او با فاجعه بارترین واقعیت تراژدی ایرانی همچون شیرینی ور میرود و آنرا چون آب نبات عرضه میکند، نزد من باعث شد که بکل از اسم او و کارهایش منزجر باشم. و من با همه این طایفه به چنین بن بستی رسیده ام و تنها نیستم.
  و این گویی، شور بختانه درنه تنها در طنزو نظر و نگره، که در تمام و جابجا در فرهنگ وزبان و اعتقاد و رفتار یک نسل –یا بخش گریخته ، مهاجر یا آعزام شده اخیر ایرانی  به غرب– نسله، بگوییم و اگر بشود گفت دو خردادی، اصلاح طلب و سبزالهی در مجموع  سرانجام در لجن و جنایت آلوده و زیسته ، که آن میراث را با خود به اینجا میآورند.
 از مذهبی هاشان که هیچ، تماما انزجار برانگیز و تهدید آمیز ، غیر مذهب و مسلکی هاشان حتی، همسایه و هم مایه آنان شمرده میشوند. این کسان، شباهت هاشان به «ان کسان» ، چیزی که در ایران  شرط بقا و داغان نشدنشان بود را به  نوعی  انگار با خود در اینجا حتی سالها بعد حفظ میکنند وخود نیزدر نمیابند چرا جذب جامعه بزرگ ایرانی نمیشوند،در خود و باخود میمانند و جامعه جا افتاده سالیان سال ایرانی هم با عدم آمیختگی و آشتی ، با احساس گنگ این بوی ناخوش آنان، مردد و مشکوک و فاصله دار با آنان باقی میماند؛ اگر دل آشوبه اش نشود. واین جاذبه کم و دافعه بیشتر، میان نمایندگان بخشهای این دو گروه مهاجر و تبعیدی و پناهنده، بویژه دست کم نزد کوشندگان سیاسی و مطبوعاتی و رسانه ای همچنان خوره وارزیر چتر فضا و شرایط زیر ضربه انبوهی ازعناصر نفوذ و اختلال و تخریب رژیم-  باقی  وپا برجاست و گویی لاینحل.
تاملی برنکته هایی در آنچه که شمادر نوشته ات به گرمی وملایمتی ویژه از آن گفته اید: شاید بهتر بود از همان ابتدا شروع کنیم:«ما همان آدمهای دیروزیم».خوب اگر چنین است، که دورتر لازم نیست برویم.پس گیرتان هم اینست. اینکه در اینجا و در امروز باشید و  آدمهای دیروز و آنجا!
 اما چنین نیست و نمیتواند باشد.شما دیگر نه در آن زمانید که شما را « دیروزی» میکرد و نه در «ان جا » که شما را «آنجایی» و آن آدم میکرد. آدمهایی بویژه مثل شما از لحظه رسیدنتان به این خاک- مثلا از فرودگاه-دیگر وارد امروز میشوی، مگر برگردی بهمان جا تا ...حواستان با منست؟ دارم شفاف سازی از بالا میکنم. پس نه. معلوم است که شما همان آدم دیروز دیگر نیستید.
آنچه شما در عنوان میگویید حتی سٍوالی هم نیست: ما همان آدمهای های دیروزیم؟ تمام آنچه نوشته اید اینرا خود میگوید که چقدر فرق کرده اید- قهرمان ، پهرمان و مخلفات و گیج ویجی های هاش بکنار-
 و اما در پایان کماکان قاطی کرده باقی مانده اید. دیروز آدم حسابی ، امروز زر زرو.و باعث قاطی کردن خواننده میشوید. آخر آغاز با عنوان نوشته تان نوشته اید: ما همان آدم های دیروزیم. در پایان اگر میگفتید ما همان حرف حساب زنندگان دیروزیم، باز یک کاری میشد کرد. حتی اگر ختم میکردید که  ما همان حرف حساب زنندگان دیروزیم ، که امروز زرزر میزینیم باز معنی داشت. اما اینکه هم همان آدم دیروز باشید حرف حساب زن وآدم حسابی و قهرمان و اکنون زرزرو.این دیگر میشود فالوده شیر و خردل وهندوانه؟ مخلوط ویژه گفتار نویسی ایرانی که طنزش منطقی تر از حرف حسابش است. شایدهم تقصیر نوشابه مصرف شده ضمن نوشتن باشد.
نمیگویید که بهتان گیر داده ام وبابا اساسا خرتان از  کرگی دم نداشت اصلا.این که نمیشود. نوشته اید و آنهم چه دلپذیر.
بگذارید با این به پایان ببرم موخره را با یاداشتی که برای یکی ازمحتملا هم محفلی هاتان فرستادم و حتی دریافت شد هم جواب نکرد و من برایم این مهم نبود.او را گ گ نامیده ام . جان کلام اینکه آنچه شما، طنز وسیاسی نویسان آنجا بودید و میکردید شما و دوستانتان، اینجا همانگونه گفتن و نوشتن، هرز گویی و تمسخرو ریشخند درد و رنج ایرانی های درونمرز است گرچه آنان آنجا  حتی هنوز چنین کنند و میکنند

·                           
گ گ گرامی. یک گذرنده دایمی بر دست کم عناوین کارهای شما در وبلاگتان بوده و هستم[ خواندن کامل هر برگتان را بر خود لازم ندیده ام، از فه شما فرح زاد تان را میفهمم] کارتان بطور ممتازی مفید تک و دمل ترکان بوده وهست. از کوشایی و استمرار شما ،خانواده مطبوعاتی سیاسی و وبلاگی ایران مسرور است. نکته دومین و اصلی ای که مرا به نوشتن این یادداشت میکشاند اینست :تلاشگرانی با موجی بنام ابو نقی کارشان به فیس بوک حتی اقای مشیر ی میکشد که من - شدیدا به آنهاحمله میکنم علاف شان خوانده و از اینکه امام نقی پقی را هم اضافه بر خروار خروار طنز و هجو ضد اسلامی بر تمام لجنی که ایرانی از سر گذشته اضافه شود،مخالفت میکنم. [ در حالی که در ذوق و کاردانی کمپین شکی نداشتم] آنچه به شما و هم سبک های طنز و هجو شما- همچون احتمالادوستان پارازیتی شما- نتوانسته ام یاد آوری کنم اینست که کار و کمک شما به جنبش که در حد و تناسب بسیار مفید بوده است مدتهاست از دایره تعادل و سلامت و سود به مانع و هرزه کننده مقاومت و برآمد جنبش مبدل شده استو بیش از بیش خصلت نسل هرز و لجن سبزالهی را میگیرد. آنچه که به تقلایی مذبوحانه در فر و رفتن در مرداب انحطاط بیش از پیش شیبه میشود. هشدارو هشیار باشید و نیروی آفرینشگر را نیمی صرف ساختن برج و بارو کنید.تنها و مدام سوراخ کون جلاد و سوراخ کون به جلاد نشان دادن...همچنان که پارازایتی ها را با جلسه ستاد کل مستجن شان- با نبوی ها و غیره- به تف گرفتم. «یک مشت پارازیت در پارازیت که با رنج و درد و فاجعه ایرانیان تفریح و تفنن میکنند و بیهوده نیست که آنان بر دور چوبه دار خود گرد میایند که مفرح شوند»...شمایان حود را باید یه تمامی از ننگینان و رسوایان و راه و روششان جدا کنید. امیدم اینست که جان پیام را به شما رسانده باشم.من تنگی نفس و پرکاری و انفرادم اجازه روده درازی -مقاله نویسی-نمیدهم. توفنده باشید و سرشار